به یاد دوست یکدلم، همراه نازنین و همسفر راه خورشیدم هوشنگ کشاورز صدر

یکشنبه به دعوت خانواده هوشنگ، زریون نازنین همسر او، عشق همیشگی‌اش و مازیار پسر برومندش و بهاره نازنین دختر همراهش مجلسی است در پاریس که متاسفانه من به علت بیماری و وضع جسمانی و توصیه اکید پزشکان نمی توانم در آن شرکت کنم. ناچارم چند کلمه ای را از طریق این گفتگو به عرض حضار محترم و خانمها و آقایانی که در مجلس یادبود هوشنگ حضور دارند برسانم.

من با هوشنگ دوستی طولانی دارم که پیشینه آن به آغاز جوانی می رسد، از دوران دبیرستان و قبل از کودتای ۲۸ مرداد، در همراهی که در جنبش آزادیخواهانه آن زمان داشتیم و متعلق به جریانی بودیم که بیشتر جوانان روشنفکر نسل ما را جذب کرده بود. هوشنگ هم آن زمان در همان ارتباط سازمانی فعالیت می کرد که من هم عضو آن بودم. پس از کودتای ۲۸ مرداد هوشنگ در ایران ماند و تمام فعالیتش را در چارچوب جبهه ملی ایران متمرکز کرد و کمک مؤثری کرد به رشد جنبش ملی ایران هم در دانشگاه تهران و هم پس از آن. اما آن روز صبح که از درگذشت هوشنگ از طریق فیسبوک دختر نازنینش بهاره مطلع شدم که خبر غم انگیز را همراه با عکسی از پدر نوشته بود، باورم نشد. انگار زمین زیر پای من خالی شد. چون باورم نمی شد که چنین سرمایه ای به این زودی از دست جامعه ما و آینده کشور ما گرفته شود. هوشنگ به باور من یکی از محبوب ترین چهره های روشنفکری ایران بود.
درباره هوشنگ بسیاری از دوستان و آشنایان و همراهان سیاسی سخن گفتند و بر قدر و منزلت بلند او گواهی دادند: گفتیم و بعد از ما گویند به دوران ها!
هوشنگ روشنفکری فهیم و بسیار با اخلاق بود، در فهم سیاسی پیرو صادق مصدق بود و در اخلاق مرید صدیق دکتر صدیقی. من با سیمای دیگری از هوشنگ آشنا بودم و آن ارادتش به دهخدا، دخوی هشیار و نکته سنج بود. هوشنگ همیشه طنز آن قزوینی خوش سخن را در گفتار داشت.
هوشنگ که او را عاشق ترین عاشقان می شناختم، عجبا روزی ما را ترک کرد که روز عشاق بود. عشق به آدمی و هرآنچه انسانی است، وجود این انسان را مشتعل کرده بود.
هوشنگ امروز در میان ما نیست اما باورم این است که خاطره روشن اش همیشه با ماست و امروز بر این جمع سایه افکنده و دردا که نمی توانم در میان شما حاضر باشم.
یکی از فضایل برجسته هوشنگ که شاید برای بسیاری ناشناخته و شاید کم اهمیت باشد، این بود که هوشنگ در یک کلام به زبان ما تهرانی ها انسانی بامعرفت بود، بامعرفت به تمام معنای کلمه. این معرفت جدا از فضل و کمال او و به زعم من فراتر از آن است. هوشنگ به معرفتی آراسته بود که فرزانگان را از همه طرف به سوی او جذب می کرد و به اطراف گرمی می بخشید. پس چه به جا بود که وقتی از دنیا رفت، طیفی بزرگ و رنگین را به اندوه فرو برد. از دور و نزدیک، از راست و میانه تا چپ، پیر و جوان در فقدان او دریغ خوردند که چرا به این زودی ما را ترک کرد.

بعد از دوازه تا سیزده روز که زانوی غم به بغل گرفته بودم، تازه از دیروز بعد از صحبت با برخی دوستان و بخصوص امروز پس از گپی با همسر و دخترش کم کم از حالت بهت و اندوه بیرون آمدم تا بتوانم چند کلمه ای بگویم.
بزرگترین ودیعه ای که هوشنگ برای نسل جوان ایران گذاشت، وفاداری و عشقش به ایران بود و هر چیزی که به این سرزمین یگانه برمیگردد. هوشنگ الگوی زنده معرفت و جوانمردی ایرانی بود. به یاد دارم وقتی با هم از ایران فرار می کردیم دیدم که سراسر آن بوم و بر را وجب به وجب می شناخت، روی آن دلسوزانه کار کرده بود، از عشایر سیستان و بلوچستان تا فراز و فرود کردستان و لرستان همه را مانند کف دست می شناخت. من به خاطر اقامت طولانی در خارج، با آن سرزمین بیگانه بودم. وقتی هنگام عبور از کویر به سمت مرز پاکستان می رفتیم، هوشنگ چمدان بزرگتری را که مال خودش نبود به دوش گرفت و به ما گفت: شما در این شنزار نمی توانید راه بیایید. چمدان را روی سر گذاشت. کنار هم حرکت می کردیم و از دو نفر دیگر عقب افتادیم. یک لحظه با همان طنز خاصی که داشت گفت: گردن من زیر سنگینی این چمدان در حال شکستن است. من یک عمر باربر بودم اما نمی دانم این رفیق ما توی این چمدان چه گذاشته. مثل این که خیال کرده قرار است با شرکت پان آمریکن به نیویورک برود. لحظه ای چمدان را زمین گذاشت تا گردنش خستگی در کند. ناگهان مانند پهلوان ها که گود زورخانه می چرند تا ابزاری مانند میل یا کباده را بردارند، به دور خود چرخی زد و رو به آفتاب ایستاد و به غروب خورشید خیره شد. چشمانش پر اشک شد و گفت: خورشید خانم آفتاب کن ما برمی گردیم، ما با آفتاب تو زنده ایم و این جا زنده خواهیم ماند. من هوشنگ را دیدم که با چه زجری از خاک میهنش جدا می شد. در واقع گریز تلخی بود که بر او تحمیل شد، همان طور که در آن کتاب “گریز ناگزیر” خاطرات خود را با تمام رنج و دردی که توانسته بیان کرده است.

هوشنگ از فرزندان برومند ایران بود و امید دارم او سرمشق بسیاری از بچه هایی باشد که هم نسل ما نبودند و بعد از انقلاب به دنیا آمدند. او آدمی بلند طبع بود، سختی ها را تحمل کرد و هیچ گاه در زندگی به قدرت و برتری‌جویی فریفته نشد. با رفتن هوشنگ ارث گرانقدری که از او مانده، دلبستگی ژرف او به ایران و عشق بی خدشه او به مردم آن آب و خاک است. اینجا جا دارد که این شعر نیما را بخوانم:
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: “می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران”
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران
بر بساطی که بساطی نیست
و اندرون کومه تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم
دارد از خشکی‌ش مترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروک، کی می رسد باران؟!
یادش گرامی و راهش پر رهروباد

مهدی خانبابا تهرانی

به‌یاد آقا معلم!

هم‌میهنان؛ حضار محترم و خانواده‌ی ارجمند مشایخی!

شما امروز برای بزرگ‌داشت خاطره‌ی انسانی گرد هم آمده‌اید که عاشق زندگی بود و تا واپسین دم حیات، مرگ را به هیچ گرفت و با روحیه‌ای باورنکردنی با عفریت سرطان دست و پنجه نرم کرد و آن‌گاه که قلب پرمهرش از جنبش باز ایستاد، عزیزان و یاران‌اش را در غم سوگی بزرگ تنها گذاشت.
از همه‌ی شما حضار محترم اجازه می‌خواهم از راه دور این ضایعه‌ی دردناک را به هم‌سر، پدر، مادر، خواهر، برادر و تمامی بازمانده‌گان خانواده‌ی مشایخی و یاران و دوستان‌اش صمیمانه تسلیت بگویم و برای همه‌ی شما و جامعه‌ی ایران بهترین‌ها را آرزو نمایم. بدون تردید فقدان مهرداد نه‌تنها برای خانواده و یاران‌اش مصیبت بزرگی محسوب می‌شود، بلکه برای جنبش سیاسی–روشنفکری و جامعه‌ی مدنی ایران نیز ضربه‌ی جبران ناپذیری‌ست.
با مرگ مهرداد نسل جوان بعد از انقلاب، جامعه‌شناسی را از دست داد که در سودای تغیر جامعه بود. به باور من مهرداد می‌توانست هم‌چنان‌که بود، نقشی روشن‌گر و واسط نسل جوان پیش از انقلاب با نسل جوان بعد از انقلاب باشد. افسوس که عمر آقا معلم ما قد نداد.
در تمام ایام بیماری، هربار که با او تلفنی گفت‌وگو می‌کردم، پس از خاتمه‌ی صحبت بی‌اختیار بغض گلوی‌ام را می‌فشرد و اشک حسرت و غم از دیده‌گان‌ام سرازیر می‌شد و این بیت سنایی را با خود زمزمه می‌کردم که:
همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی
چون نیک می‌دانستم که دوست جوان دیگری را در این سال‌های غربت از دست می‌دهم.
مهرداد انسانی بود که به رغم نزدیک بودن مرگ با قدرتی بی‌نظیر در تلاش نزدیک کردن دست‌هاو قلب یاران‌اش بود و پیوسته مرا به گذشت و آشتی، هم‌راهی و هم‌دلی با برخی دوستانی تشویق می کرد که من به‌دلیل برداشت‌های کاملاً متفاوت و متضاد سیاسی از آن‌ها دوری گزیده بودم و از این‌رو نمی‌توانستم پاسخ دل‌خواه او را بدهم تا این‌که در آخرین
گفت‌وگوها ناگهان به من گفت: «آقای تهرانی راستش من شما را در این زمینه نمی‌فهمم.»
او در اوج بیماری با جثه‌ای ظریف، با صدایی آرام در آخرین لحظات عمرش درس‌های بسیاری به‌من آموخت. آخر او آقا معلم جوان من نیز بود. او همه‌چیز را مهمان تاریخ می‌دانست و تنها نام نیک را ماندنی.
به‌قول حکیم عمر خیام:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

یاد آقا معلم گرامی باد
مهدی خانبابا تهرانی (شاگرد پیر مهرداد)
فرانکفورت – اکتبر ۲۰۱۱

سرنوشت حاکمیت مردم در فاصله دو اتقلاب یا گزارشی از دو انقلاب

 از روزی که پادشاه قاجار زیر فشار آزادیخواهان ایران، فرمانی را صادر کرد که به فرمان مشروطیت معروف شده است، تا بیست و دوم بهمن ماه ۱۳۵۷ که نظام سلطنتی در برابر طغیان عمومی مردم فرو ریخت، تاریخ کشور ما گزارش خلاصه دو انقلاب پیامدهای آنهاست. در یکی از این دو انقلاب، حرکت روشنگرانه و آزادیخواهانه مردم ایران به تصویب قانون اساسی انجامید، که به رقم نواقص و معایب بنیادیش، حاکمیت اراده ملی در آن به رسمیت شناخته شد تا رای مردم و نمایندگان برگزیده ملت جانشین اراده خودکامه سلطان مستبدگردد و برای اعمال حاکمیت مردم بر چگونگی اداره کشور، مجلس شورای ملی برپا شود. منطق سیاسی حاکم بر آن حرکت چنان بود که حتی بسیاری از نواقص قانون اساسی آن انقلاب در عمل رفع شد از جمله آزادی مذاهب و آزادی زنان در صحنه فعالیت اجتماعی و سیاسی کشور در عمل برقرار گردید و در زمینه فرهنگی، نسلی از برزگان علم و اندیشه تربیت شدند که هر ایرانی آزاده و روشنفکر به وجودشان افتخار می کند. انقلاب مشروطیت ایران نخستین اقدام وسیع ملت ایران در برانداختن نظام استبدادی و تحقق حاکمیت ملی خویش به شیوه ای دمکراتیک در سرآغاز دوران نود ساله اخیر بود. با روی کار آمدن رضا شاه و تاسیس سلسله پهلوی، ادامه‌ی خواندن

ایران مهاجرپذیر و ایرانی مهاجر

به یاد دوست عزیز هوشنگ کشاورز صدر، پناهنده سیاسی باوفا

کوچ نسل انقلاب
نـخســتـیـن تجـربه ایـران معاصــر از پـناهـندگـی با انقلاب روســیه آغاز شـد
پـــدیده مهاجرت و پـناهـندگـی به دیار غربـت محصـول گســترش خشـونـت در جوامع انســـانی است

وقتی انقلاب شد، سیل فراریان ایرانی به کشورهای صنعتی و نیمه صنعتی آغاز گشت ، انگیزه اصلی این موج های پناه جوئی و جلای وطن کردن ، گریز از پیگرد و زندان و اعدام و یا بطور کلی فرار از مقابل هجوم تعصب و تحجر بود. رژیم اسلامی از آغاز به تبلیغات بی سابقه ایدئولوژیک دست زد و ترویج و القای این تفکر، که ایرانیان مهاجر، همه تحت تاثیر فرهنگ غرب هستند و جمله ضدانقلاب. بنابراین ماشین «سیاسی عقیدتی» خویش را بکار گرفت تا نسل گذشته را هدایت و ارشاد کرده ، نسل انقلاب را تربیت اسلامی کند تا جامعه ای خوشبخت و آزاد بسازند و به جهانیان ثابت کنند که آنان فاسد و باطل اند و ایرانیان در سایه حکومت عدل اسلامی توانا و برحق. در تمام این ٢٣ سالی که از عمر حکومت اسلامی ایران می گذرد، کارگاه شستشوی مغزی آخوندی لحظه ای و ثانیه ای از کار نیفتاد و عمق و وسعت آن از تمامی کانال های تربیتی و اجتماعی و وسایل ارتباط جمعی ابعادی به خود گرفت که کانال های ایدئولوژیک استالینیستی فاشیستی را نیز پشت سر گذاشت.ٓ در دهه گذشته از تعداد پناه جویان و مهاجرین ایرانی تا حدودی کاسته شد و این از جمله به سخت تر شدن شرایط پذیرش پناه جویان در کشورهای غربی ارتباط داشت و دارد، لیکن از یکی دوسال گذشته با موج جدیدی از پناه جویان ایرانی روبرو هستیم که در کیفیت و انگیزه با پناه جویان و مهاجرین نسل گذشته تفاوت های بسیاری دارد. اکثریت بالای این هموطنان را جوان های ٢٠ تا٢۵ ساله تشکیل می دهند. این انسان ها فقط به سبب نبود آزادی های فردی اجتماعی و وجود اختناق و سرکوب ، مرزهای مهین را پشت سر نمی گذارند، خود را به آب و آتش نمی زنند. واقعیت این است که در سال های اخیر پس از رویداد ٢ خرداد ١٣٧۶ و انتخاب آقای محمد خاتمی به عنوان رئیس جمهور و آغاز حرکت اصلاح طلبی و پیشرفت های نسبی در راه کسب آزادی های فردی ، از شدت اختناق سیاسی عقیدتی رژیم تا میزانی کاسته شده و فضای سیاسی کشور مطلوب تر و امیدوارکننده تر گشته است. از همین روست که فرار نسل انقلاب و جوان ایرانی در شرایط کنونی قابل تامل تر است. این موج جوانان که بدرستی کوچ نسل انقلاب نام گرفته ، انگیزه دیگر و مهمتری دارند. اینان بمانند مهاجرین و پناه جویان چندین دوره تاریخی جامعه ما، فراریانی نیستند که با هدف اقامت اوتاه مدت در سرزمین های مهاجرپذیر و به قصد بازگشت هر چه زودتر به میهن برای برقراری نظام آزادٓ ودل خواه خود محیط کودکی و خانواده خویش را ترک کرده باشند. اینان کسانی هستند که در رشته های مختلف از دانشگاه ها و آموزشگاه های عالی کشور فارغ التحصیل شده اند و عمدتا از توانائی های بالای کامپیوتری و کارشناسی در سایر رشته های علمی و فنی برخوردارند. اینان از زمره همان متخصصین و تکنوکرات هایی هستند که در همه جای کره ارض و در هر نقطه از این اقتصاد گلوبال نیز هم طرازها وهم قطارهای خویش را دارند وتفکرشان ، تبعه واهل هرکشوری که باشند، فرامرزی و جهانی است. اینان نیروی کار یا کارآفرینان «اقتصاد نوین جهانی » بشمار می روند که با هیچ ایدئولوژی غل و زنجیرشان نمی توان کرد، حتی بعداز ٢٣ سال شستشوی مغزی «اسلامی ». این نسل جدید جهانی اگر درون مرزهای مهین خویش امکان رشد و فعالیت یافتتد، در کنار خویشان و خانواده می مانند و موجب پیشرفت و تعالی ملی شان می گردند. اما اگر زمین مساعد و حاصل خیزی برای رشد و تکامل نیافتند، از چنگال استبداد و بیکاری و بی حرمتی می گریزند و با ترک محل «وطن » جذب بازار کار و تولید جهانی در اروپا و یا آمریکا می گردند. و بدین ترتیب عطای ولایت مطلقه فقیه و اعوان و انصارش را به لقایش می بخشند! امروز بیش از نیمی از جمعیت ایران را جوانان نسل بعداز انقلاب تشکیل می دهند. تقریبا از سال گذشته طبق آمار حدود یک میلیون نفر از این نسل سالیانه وارد بازار «بیکاران» می شوند! وارد بازار کار شدن ، اصطلاحی است که در مورد اقتصاد ناتوان و زبون ایران امروز مصداق چندانی ندارد. درصد بالایی از این فارغ التحصیلان و متخصصین جوان چون نمی خواهند از راه دلالی و خرید و فروش اتوموبیل و قطعات یدکی و سایر کالاها و بالاخره انواع سوداگری ها و کلاه برداری امرار معاش کنند، لذا در پی خریدار کالای ممتاز خویش می گردند. من این نسل را نسل اینترنت نامیده ام که در همه جهان دارای مشخصات و ویژه گی های مشترکی هستند. ایرانی های متعلق به این نسل جوان یا به کنسول گری های کشورهای صنعتی در کشورهای همجوار ایران مراجعه کرده ، تقاضای ویزا و یاروادید مهاجرت می دهند، ویا در پوست گوسفند، سوار بر کانتینر، در انبار کشتی های باربری یا همراه قاچاقچیان بین المللی خود را به مراکز تولید و صنعت میٓ رسانند. و چه بسا ایرانیانی که در این ماجراها در بستر پرخروش رودخانه ها و در دل امواج اقیانوس ها جان عزیز و گران قدر خویش را از دست می دهند. مدتی است که شرکت های خارجی برای جلب و بردن مغزهای فنی در روزنامه های ایران آگهی به چاپ می رسانند! با عنایت به همه ی این واقعیت های دردناک است که دست اندرکاران و زعمای قوم جمهوری اسلامی پس از بیست و چند سال حکومت استبدادی و ارشادهای فقاهتی تنها و تنها در ایجاد این اعتقاد و تفکر در نزد ایرانیان توفیق یافته اند که بهترین ماموران خروج سرمایه های ایران به خارج از مرزهای ملی اند؛ سرمایه های مادی و سرمایه های معنوی جامعه ایرانی ما.

نگاهی گذرا به حکایت صد ساله ی مهاجر ت ایرانیان!

ازگذشته های دور بگذریم که ایران همیشه مهاجرپذیر بود و سرزمینی که دیگران در آن امن وامان می جستند،در تاریخ معاصر یعنی در همین قرن بیستم ، تا سال های نخست قرن حاضر به نوشته آقای ااوه بیات در نشریه ی گفتگو، بخش مهمی از ثروت و قدرت دولت های ایران بر رونق نظام ایلی وٓ روستائی کشور استوار بود، و آنگاه که افزایش این قدرت و ثروت به کشورگشایی میسر نمی بود، خط مشی فعاالنه ای در جلب و جذب اقوام و اهالی مناطق هم جوار اتخاذ می شد. با تشکیل دولت مدرن پهلوی در سال های اول دهه ١٣٠٠ شمسی و برنامه هایی که در دگرگونی نظام اقتصادی و سیاسی اشور اتخاذ شد ثروت و قدرت دولت نیز منشا دیگری یافت؛ آینده حیات اقتصادی کشور در رشدٓ مناسبات صنعتی و قدرت سیاسی آن نیز در شکل گیری یک دولت – ملت مدرن ایرانی دیده شد. از این مرحله به بعد بود که کوچ ساکنین مناطق هم جوار به قلمرو ایران که تا پیش از آن تاریخ عاملی در حشمت و مکنت دولت تلقی می گردید به مسئله پناهندگی تبدیل شد. نخستین تجربه ایران معاصر از مسئله پناهندگی با انقلاب روسیه آغاز شد، انقلابی که باعث گشت تا حدود بیست سال بعد ایران با پناه جویی مستمر گروه کثیری از قربانیان فراز و نشیب هولناک بلشویک روبرو باشد. صرف نظر از چندین موج پناهندگی شیعیان عراق به ایران طی دهه های گذشته ، دومین تجربه بزرگ ایران در زمینه پناهندگی مصادف است با سقوط نظام پادشاهی در افغانستان و سپس درگیری داخلی وسرازیر شدن سیل پناهجویان افغانی به ایران در سال های بعد از انقلاب ایران ، طبق آمار اعلام شده با وجود بازگشت حدود یک ونیم میلیون پناهنده در صدر کشورهای پناهنده پذیر قرار دارد. در حالیکه رقمی بیش از سه میلیون ایرانی نیز ناگزیر به ترک میهن و سال ١٩٩۵، حدود١۵ میلیون پناهنده در جهان وجود داشته است ، که فقط یک میلیون نفر از آنها در کشورهای توسعه یافته به سر می بردند و باقی در کشورهای در حال توسعه. پدیده مهاجرت و پناهندگی به دیار غربت محصول گسترش خشونت در جوامع انسانی است ، این گسترش خشونت یا در اثر جنگ، درگیری های قومی ، انقلاب‌ها و کودتاهای نظامی و جابجایی قدرت و تغییر نظام ها پدیدار می شود و یا به علت بروز بحران های اقتصادی ، بیکاری ، فقر وبی خانمانی به وجود می آید. در همین قرن بیستم ایرانی ها پنج بار مجبور به مهاجرت شدند. گر چه در هیچ یک از دفعات پیشین ابعاد مهاجرت ایرانیان به اندازه این بار آخر نبود، ولی همان ها نیز در فرهنگ سیاسی ایران اثرها گذاشت ، وبا مهاجرت های اتفاقی قرون گذشته تفاوت ها داشت ، از آن جمله مقصدش اروپا و آمریکا بود؛ در حالی که مهاجرت های ایرانیان در قرون گذشته ، عمدتا به عتبات ، شبه قاره هند و در یک مورد به زنگبار در آفریقا بوده است. در زنگبار و تانزانیا هنوز اقلیتی ایرانی الاصل زندگی می کنند که نام فامیل غالب آنان «شیرازی» است.ٓ اولین مهاجرت در قرن بیستم به سال ١٩٠٩ میلادی می رسد که محمدعلیشاه مجلس نوپای ایران را به توپ بست و جمعی از آزادگان را در باغ شاه به دار آویخت و مشروطه خواهان ، به هر وسیله از پناهندگی به سفارتخانه ها تا امان خواستن از شاه متوسل شدند و از صحنه گریختند. گروه بزرگی از اینان ، در اروپا گرد آمدند، در آنجا ادوارد براون و جمعی از انسان دوستان اروپایی را نیز به خود جلب کردند و به تبلیغ مشروطه خواهی پرداخته و به افشاگری علیه استبداد محمد علیشاهی ، گرچهٓ نخستین روزنامه های فارسی زبان مهاجر، سال ها قبل در هند ودر استانبول منتشر شده بود، ولی در این دوره به همت دهخدا «صوراسرافیل » در سوئیس منتشر شد که یاد میرزا جهانگیرخان را زنده می داشت که در باغشاه کشته شد.
یاد آر ز شمع مرده یاد آر

با فتح تهران توسط مشروطه خواهان ، استبداد صغیر پایان گرفت. محمد علیشاه خلع وتبعید شد و تبعیدیان سرافراز باز آمدند. این مهاجرت ، کوتاه موثر و موفق بود. دومین مهاجرت ، در دوران جنگ جهانی اول رخ داد. روسیه و بریتانیا (متفقین) قصد داشتنتد ایران را بین خود تقسیم کنند. آزادی خواهان و استقلال طلبان مقاومت می کردند. فشار که زیاد شد با رضایت دربار و دولت بی طرف مستوفی الممالک جمعی به عنوان مهاجرت راهی غرب کشور شدند و دولت مهاجرت را تشکیل دادند. آلمان و عثمانی متحدان جنگ به آنها یاری رساندند. این عده که ارتش کوچکی هم داشتند، شکست خوردند و راهی عثمانی شدند و با شکست متحدین و اضمحالل امپراتوری عثمانی آرام آرام به کشور برگشتند. این مهاجرتی بی افتخار و غرور بود. نظام السلطنه ، مدرس ، محمدعلی خان کلوب (فرزین)، عشقی
شاعر از جمله بزرگان این مهاجرت بودند. در این جا باید اشاره کرد که آغاز دهه ٢٠ میلادی همزمان با صعود رضاشاه و انقراض سلسله قاجار بود. به قاعده با روی کار آمدن قزاقان و خشونتی که نسبت به درباریان و اشراف تا پیش از رسیدن پهلوی به سلطنت اعمال شد، می بایست مهاجرتی شکل گیرد، ولی رضاشاه ، به دستور اربابان و به توصیه مشاوران خود وقتی قاجار را برکند، انعطاف عجیبی در پیش گرفت و آنها نیز به پیام او تن دادند و در نتیجه جای خالی یک مهاجرت در تاریخ ماند. مهاجرت سوم ایران ، بالفاصله بعد از جنگ جهانی دوم بود که با شکست تجربه فرقه دمکرات ، سی هزار نفر مردم آذربایجان ، همراه سیدجعفر پیشه وری به اتحاد جماهیر شوروی گریخته و عده ای در حدود ١٠ هزار کرد نیز آواره عراق و شوروی شدند. این سخت ترین و بدعاقبت ترین مهاجرت این قرنه ایران بود. به طوری که سی وسه سال بعد با سقوط رژیم سلطنتی ، باقی مانده مهاجران که به ایران برگشتند فقط سه هزار نفر بودند… بقیه یا در تصفیه دوران استالین جان باخته بودند و یا عمدتا به اکراه در جامعه میزبان حل شده بودند. چهارمین مهاجرت بزرگ ایرانیان ، بعد از کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و با پدید آمدن جو حکومت نظامی و خفقان آغاز شد. گروهای سیاسی چپ در شوروی و ملی به تدریج از ایران خارج شدند. چپها زیر حمایت بلوک های چپ در شوروی و اروپای شرقی ساکن شدند و ملی گرایان در اروپا وآمریکا مسکن گزیدند. این مهاجرت ٢۵ سال به طور آرام ادامه داشت. وهمزمان با حوادث دهه چهل یک گروه کوچک مذهبی نیز تن به مهاجرت دادند که مقصد آنها عراق بود. در این مهاجرت چهارم ، تجربه بزرگی اتفاق افتاد و آن برخورد مهاجران با دانشجویان ایرانی بود که همزمان با بالا رفتن بهای نفت ، هزار هزار راهی اروپا و آمریکا شدند. دانشجویان به زودی با استفاده از تجربیات تبعیدیان قبلی «کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی » را تشکیل دادند وبه نهادی رزمنده بدل ساختند که در زمانی بزرگترین و فعال ترین و اثرگذارترین و رسواگرترین مخالف رژیم شاه بود. جنبش این جوانان ، در زمانی تمام گروه های سیاسی در تبعید را به سوی آنان جلب کرد. کنفدراسیون جهانی با تمام فرازونشیب های تاریخ خود که از خصلت جوانی ، تموج های سیاسیٓ جهانی و اختالف بینش ها مایه می گرفت ، اثری تعیین کننده در افشاگری اختناق رژیم سلطنتی داشت. تبعیدیان این دوران ، همزمان با انقلاب سلطنتی ١٩٧٩ با افتخار و یک دنیا امید و آرزوی به روزی و به زیستی مردم ایران به میهن بازگشتند. گرچه حوادث بعدی داخلی با استقرار نظام والیت مطلقه و استبداد مذهبی بخش عمده ای از آنها قربانی و مجبور به تبعیدی دوباره کرد، ولی این تبعیدیان که بعضی ربع قرن در تبعید بودند و از این جهت رکود تاریخی مهاجرت ها را شکستند، پدیده قابل تاملی در تاریخ ایران محسوب می شوند که هنوز مطالعه جامع و همه سویی درباره این مهاجررت صورت نگرفته است. در سال ١٩٧٩ و ٨٠ همزمان با بازگشت تبعیدیان پیشین موجی بزرگ از رجال ، صاحب نامان ، نظامیان ، سرمایه داران و صاحب مقامان رژیم سلطنتی از برابر امواج انقلاب گریخته و راهی اروپا و آمریکا شدند. اما موج بزرگتر بعد از کودتای خزنده علیه نخستین رئیس جمهوری ایران ابوالحسن بنی صدر و شروع سرکوب گروه ها و سازمان های سیاسی در دهه ۶٠ بود که ابعاد انسانی آن از میلیون گذشت ، این دو موج ، در مجموع ، بیشتر از دو میلیون ایرانی را مجبور به مهاجرت به سراسر جهان ارد.ٓ ناهمگونی بافت این مهاجرت ، از مهم ترین مشخصات آن است. به همین جهت در حالیکه در چهار مهاجرت پیشین ، مهاجران از یک هم فکری و همانی طبقاتی و عقیدتی برخوردار بودند، این مهاجران ، در ده ها دسته و جمعیت و گروه عقیدتی ، طبقاتی و آرمانی جمع شده اند. و مطالعه این موضوع مستلزم کار تحقیقاتی وسیعی است که در برگیرنده تمامی این تفاوت ها باشد. انقلاب بهمن ۵٧ که با انگیزه ایجاد زمینه و شرایط اشتراک آزاد آحاد مردم در تعیین سرنوشت خویش پا گرفت ، در مدت زمان کوتاهی به استبداد دیگری تبدیل شد که آزادی های فرد و اجتماعی مردم را نیز از آنان سلب کرد. با استقرار نظام ولایت مطلقه فقیه در ایران موج فراریان به خارج از کشور آغاز شد و هنوز هم پس از گذشت هفده سال ادامه دارد و چه بسا در آینده نزدیک در صورت عدم تغییرات لازم در ساختارهای سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی کشور از یکسو دامنه خشونت و اختناق ، فقر، بیکاری و گرسنگی از سوی دیگر موج های بزرگتر پناه جویی و مهاجرت را بدنبال می آورد و این موج های انسانی علیرغم مصائب و دشواری های مرزهای کشور را از هر سو درمی نوردد و به اجتماع میلیونی مهاجرین ایرانی صدها هزار تن دیگر افزوده خواهد شد. قریب ۴ میلیون ایرانی که هم اکنون در خارج از مرزهای ایران بسرمی برند، هر چند ابتدا به عنوان پناهنده به خارج از کشور آمدند، اما در خلال ٢١ سال گذشته و بروز این واقعیت که حکام جمهوری اسلامی بقول بنی صدر میهمانان چند روزه نیستند. رفته رفته صبر و انتظار را رها کردند و در کشورهای محل سکونت خود رحل اقامت افکندند. روند تبدیل پناهنده به مهاجر، نسبت به شرایط و ظرفیت های پذیرش و ادغام پناه جویان در جوامع مربوطه بطور متفاوت صورت پذیرفت. ایالات متحده که زیربنا و شالوده اش از اجتماع اقوام و ملیت های گوناگون اروپایی و غیر اروپایی تشکیل شده و همه گونه آزادی های فردی و اجتماعی را قانونا تضمین کرده است ، و سرزمین فرهنگهای ملل مختلف است ، مرکز تجمع گسترده ترین گروه های ایرانی گردید. از میان کشورهای اروپایی ، آن دسته که تاریخ چند ساله استعماری (کلونیالیسم) را پشت سردارند
ودر خلال این چند سال در اثر تماس و مراوده با اقوام آسیایی و آفریقایی خوگرفته اند(مانند فرانسه ، انگلستان ، بلژیک ، و هلند) شرایط سهل تری برای پذیرش ، ادغام و تابعیت بیگانگان دارند. در این میان پناهندگان ایرانی در آلمان فدرال ، با سخت ترین شرایط اقامت و همزیستی روبرو شدند. در گذشته ، قبل از انقلاب ۵٧، اپوزیسیون ایرانی مقیم آلمان فدرال موقعیت دانشجویی داشت و لحظه ای به اقامت طولانی و دایمی در این کشور نیندیشیده بود، هر چند دادستان رژیم محمد رضاشاه در سال ١٩٧١ با اعلام قانون مجازات ١٠ سال حبس و زندان برای اعضاء و فعالین کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی تالش در زمین گیر ساختن و محبوس نمودن فعالین کنفدراسیون در چارچوب تنگ دنیای غربت نمود، ولی با این اقدام بی خردانه نظامی حرکت جنبش دانشجویی را رادیکال تر ساخت و فاصله میان اپوزیسیون و پوزیسیون را عمیق تر نمود و عده ای از اعضا و فعالین جنبش دانشجویی را ولو موقت بصورت مهاجر و پناهنده -دوفاکتور- درآورد. اما پس از انقلاب ایرانیانی که در آلمان پناهنده شدند، برخلاف ایالات متحده و فرانسه ، بریتانیا، هلند، بلژیک ، سوئد با دیوار غیر قابل عبور بوروکراسی این دولت مواجه شدند که آنان را کمابیش بیگانه نگه می داشت و تنها امکان فعالیت های اقتصادی محدودی به آنان اعطا شد. مهاجران نه بعنوان شهروند برابر حقوق بلکه در حکم ناراضیانی بودند و هستند که دیر یا زود ناگزیر به ترک کشور خواهند شد. دستگاه قانون گذاری آلمان هنوز هم از اعطا حقوق تابعیت دوگانه به خارجیان امتناع می ورزد ولو این خارجی بیش از نیمی از عمر دراز خود را در آلمان گذرانده باشد و دارای خانواده و فرزندان تحصیل کرده ای باشد که در این سرزمین بدنیا آمده و تحصیل کرده باشد. اسباب و علل این وضع در آلمان را هم باید در گذشته و تاریخ دور و نزدیکش جستجو کرد. پراکندگی اراضی و شاهزاده نشین های آلمانی و ضربه پذیری شان در مقابل تهاجمات بیگانگان و سیر شکل گیری کشورهای اروپایی در قرون گذشته تا سده نوزده و صدارت عظمای اتوبیسمارک ادامه داشت. در این قرن هر چه از خطر تجزیه اراضی یک قوم واحد آلمانی کاسته شد. در عوض انقلاب های کارگری و ظهور پدیده کمونیسم خطر جدیدی بود. بیسمارک موفق به اتحاد شاهزاده نشین های متفرق آلمان شد. حاصل این اتفاق چنان نیروی کوبنده ای گردید که به فتح و سرکوب کمون پاریس انجامید. روند اتحاد و اتفاق طوایف آلمانی از چنان جاذبه ای برخوردار بود که نه تنها نیروهای ملی و ناسیونالیست این قوم ، بلکه سوسیالیست های برجسته آلمان و حتی کارل مارکس را تا حدودی به دنبال خود اشاند و انشعابات فکری را در انترناسیونال کمونیستی بوجود آورد. در برخی محافل سوسیالیستی وٓ آنارشیستی این حرکت نیرومند در آن زمان به بیسمارکیسم شهرت یافت. روح وحدت آلمان از آن پس چنان در کالبد جغرافیای سیاسی این کشور تقویت شد که به یک ناسیونالیسم متهاجم بدل گشت. آغاز اولین و دومین جنگ جهانی و متعاقبا اتحاد دیگران ، و تجزیه مجدد اراضی وسیع آلمان را باید در این راستا و رابطه دید! تجزیه بزرگ آلمان پس از جنگ جهانی و جدایی یک ملت به دو ملت ، ۴۴ سال روح و ذهن آلمانی ها را عذاب می داد. این مسائل و رویدادهای چند قرن قرن اخیر منجر به روحیه و سیاستی شد که هر گونه نفوذ خارجی و بیگانه را دفع می کرد. در حالی که بسیاری از کشورهای صنعتی غرب به این نتیجه رسیده اند که جهان امروز، جهان مراوده ها، مودت ها، و اختالطهاست و حتی جامعه خود را به عنوان سرزمین مهاجرت و مهاجرپذیر تلقی می کنند، احزاب حاکم در آلمان هنوز در برابر پذیرش این اصل مقاومت می کنند، و برای جذب و ادغام چهارمیلیون «خارجی »که بسیاری از آنان از ده ها سال پیش عمال عضو فعال جامعه محسوب می شوند و در ساختمان اقتصادی آلمان پس از جنگ جهانی دوم تالش ورزیده اند، برنامه و سیاست واحدی ندارند. سلطه روحیه بیگانه ستیزی در آلمان موجب گردیده ، تا اکثریت خارجیان و مهاجرین و پناهندگان در این سرزمین وضعیت زیستی و اقامت خود را دائمی ندانند و همیشه در حالت موقت و جدایی فرهنگی ، اجتماعی به سر برند. روحیه بیگانه ستیزی و غریب گزی آلمان ها، در این سرزمین ، به مهاجرین ، صورت میهمانان یک روزه و دعاگویان صدساله داده است. شاید از همین روست که ایرانیان مقیم آلمان حتی آن عده ای که ده ها سال و بعضی ها حدود ۵٠ سال در این سرزمین زندگی می کنند، برخالف جوامع مهاجرپذیر یاد شده ، در فضای صبر وانتظار خود هنوز موفق به تشکیل نهادهای اجتماعی – فرهنگی مستحکم و پایدار نشده اند. افزون بر این واقعیت های ذکر شده ، عامل دیگری هم می تواند در وضعیت موقتی اقامت ایرانیان مقیم آلمان فدرال نقش داشته باشد. از دیر باز آلمان فدرال مرکز تجمع اعضا و فعالین سازمان های سیاسی ایران بود و جمعیت ایرانی در این کشور دارای سنت مبارزه سیاسی ، اکنون نیز اکثریت ایرانیان مقیم آلمان فدرال را پناهندگان و تبعیدیان سیاسی تشکیل می دهند و نه مهاجرین ایرانی. تفاوت مهاجر و تبعیدی سیاسی در این است که مهاجر به دل خواه سرزمین دیگری را برگزیده است و اگر هم ناچار از ترک یارودیار بوده مشکلی در بازگذشت ندارد. تبعیدی نیز ناچار از ترک یارودیار بوده ولی می خواهد با شرایط خودش و نه آنها که او را رانده اند به کشورش باز گردد. ویژگی تبعیدیان و اجتماعات تبعیدی از انقلاب فرانسه به بعد – که نخستین موج تبعیدیان در تاریخ عصر جدید بود – آن است که بیش از دشمن مشترک به خود مشغول اند، سبب و دلیلی این به خود مشغولی در این است که تبعیدیان از تکان سختی که زندگی و هستی شان را برهم ریخته است پر از خشم و کینه می شوند، خشم و کینه شان بیشتر متوجه پیرامونیان خودشان می شوند، تبعیدیان دیگری که در گذشته نیز با هم اختالف داشته اند، رقیبان و دشمنان دیروز، در تبعید، به هم می خورند و مبارزه های پیشین و رویارویی های گذشته بر بگومگوهای ناشی از انقلاب و تکان های اجتماعی که
تبعیدیان را رانده است ، افزوده می شود. تبعیدیان حتی اگر سیاسی نبوده اند در شرایط تبعید سیاست زده می شوند. جستجوی علت ها و چاره ها، اما دست کم در نحستین مراحل تبعید این اندیشه ها شتاب زده و سرشار از عواطف تند است. تبعیدیان فرآورده های جامعه های ناسلامی هستند که اگر بلوغ مدنی و سیاسی می داشتند، اصلا دچار آشوب زدگی و عصیان نمی شدند. طرفه آن است که این تبعیدیان در عین دشمنی با حکومتی اه آنها را رانده افسون زده آن می شوند. آنچه را که از بی مدارایی و یک سونگری کم دارند از آن میٓ گیرند. پارانوپای جامعه تبعیدی که هر کجا می رود دشمنان را می بیند عامل دیگری است که هر تبعیدی دیگر، عامل بالقوه رژیم و دشمن پنداشته می شود. کسانی که دست شان از هر جا جز گریبان یکدیگر کوتاه شده همه درماندگی شخصی و ملی خود را بر سر یکدیگر می ریزند. جهان تبعید کوچک است. آنها تا سال ها عموما از هم رنگ شدن با جامعه میزبان خود سرباز می زنند و در عینٓ کشمکش با تبعیدیان دیگر، زیستن در فضای آنان را ترجیح می دهند. این جهان کوچک آنها را تنگ نظرترٓ می کند! باخت بزرگی ملی با خودش احساس گناه می آورد و نیاز به تبرئه خود که بی متهم کردن دیگری نمی شود. تبعیدی ، با از کارافتادگی سیاسی ، تصور می کند با نفی دیگریی موفق به لاپوشانی از کارافتادگی سیاسی خود می شود. از اینجاست که تیعیدیان بابه درازا کشیدن مدت زمان ا اقامت در تبعید و از دست دادن زمینه پیکار سیاسی و فاصله گرفتن پیش از پیش با واقعیت های جاری در میهن ، آن قدر به هم می تازند که کم کم دشمن اصلی ، گناه کار واقعی یعنی برندگان انقلاب و مسببین سیه روزیی و شوربختی ملتی از یاد می رود. گناه بیشتر به گردن قربانیانش می افتد. کار تبعیدیان سیاسی را فراوانی مهاجران دشوارتر می کند. مهاجران ، آنها که اگر هم مشکل سیاسی داشته باشند وارد کار سیاسی نیستند، یک منطقه خاکستری را در میان تبعیدیان و حکومت تشکیل می دهند که با گذشت سال ها و پاگیری حکومت ، پیوسته بزرگتر می شود و مرز میان و همزیستی را مخدوش می کند. از جماعت خود تبعیدیان نیز افرادی به فراوانی و به سرعت به این منطقه خاکستری رانده می شود و تبعیدیان دیگر را بی اثر یا کم اثر می سازند. در مورد خاص ایرانیان ، فراوانی مهاجران یکی از بزرگترین مشکلات سیاسی ما در این سال ها بوده است. بسیاری از کادرهایی سیاسی سازمان های اپوزیسیون در مهاجرت در این دهه اخیر با مشاهده کمیت بزرگٓ مهاجرین ایرانی دچار ارزیابی های نادرست سیاسی شده و بر اساس محاسبه این نیرو برای پیکار اپوزیسیون ، استراتژی های کوتاه مدت و نمایشی تدوین کرده اند که بیشتر شبیه خشت بر روی دریا زدن بود و نتیجه ای جز سرخوردگی حاصل نشد. بدین جهت روی مساله مهاجرین و وضعیت آنها باید ملاحظاتی را در نظر داشت. از مجموع بیش از دو میلیون ایرانی مهاجر در سراسر گیتی که پس از استقرار نظام استبداد مذهبی به علت فقدان امنیت فردی ، شغلی و یا تنگناهای اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و مذهبی راهی دیار غربت شده اند، اکثرشان در صورت رفع موانع ذکر شده می توانند داوطلبانه به میهن خویش بازگردند. در این میان دسته دیگر از مهاجرین ایرانی ، که تبعیدیان سیاسی هستند، در اثر پیگرد سیاسی از جانب مامورین رژیم جمهوری اسلامی به دلیل دارا بودن عقاید و آرمان های سیاسی و مخالف رویارویی و مبارزه با رژیم ولایت فقیه ناگزیر و برای حفظ آرمان های والای انسانی راهی سرزمین های دیگر و مهاجرت سیاسی شده اند. شرایط بازگشت تبعیدیان سیاسی با شرایط بازگشت سایر مهاجرین ایرانی تفاوت اساسی دارد. آن گروه از مهاجرین که به دلایل فوق الذکر در گذشته مهاجرت کرده اند، بنا بر تشخیص و ارزیابی وضع خود چنانچه به این نتیجه برسند که شرایط گذشته در ایران ، اکنون حاکم نیست و وضع به سود بازگشت آنان تغییر یافته و می توانند در ایران به اار و زندگی روزمره خود ادامه دهند، آنگاه درنگ جایز نیست و باید در صورت تمایل به ایران باز گردند،ٓ بازگشت این عده از مهاجرین در صورت فراهم بودن شرایط لازم بازگشت ، عملی است به سود پیشرفت جامعه ایران که باید مورد حمایت و تایید اپوزیسیون ترقی خواه ایران قرار گیرد. اما مساله بازگشت تبعیدیان سیاسی که به علت دارا بودن عقاید سیاسی و آرمان های مبارزاتی و مخالفت و مبارزه رویاروی با نظام ولایت فقیه در اثر خطر بازداشت ، شکنجه و اعدام ناگزیر به جلای وطن شده اند، باید به روشنی گفته شود که به سادگی ممکن نیست و نیازمند وجود شرایط سیاسی لازم است ، تا زمانی که حداقل شرایط سیاسی در زمینه تامین جانی و عدم امکان بازداشت و شکنجه ها مخالفین سیاسی وجود نداشته باشد تبعیدیان سیاسی نمی تواند به سادگی و بدون خطر به ایران بازگردند.