نیم رخ؛ بخش ششم: مهدی خانبابا تهرانی

مهدی خانبابا تهرانی، فعال سیاسی در مصاحبه با مسعود بهنود از پنجاه سال مبارزه خود با دو رژیم مستقر در ایران می گوید و یادآور می شود که در سیاست آموختیم که باید با واقع اندیشی و شناخت جامعه حرکت کرد و نه با تئوری های از پیش ساخته.

وی که یک روز قبل از ۲۲ بهمن سال ۵۷ (روز پیروزی انقلاب اسلامی) همراه با عده ای از اعضای کنفدراسیون دانشجوئی مخالف رژیم سلطنتی به کشور بازگشت و شاهد سقوط آن رژیم شد، در مورد علت آن که چرا کمتر از یک ماه بعد در روز ۱۴ اسفند در برپائی جبهه دموکراتیک ملی همراه عده ای از نیروهای ملی و چپ شرکت کرد و به مقابله با نیروهای مذهبی رفت می گوید ما احساس کردیم که نیروی مذهبی قصد تشکیل یک حکومت دینی و سرکوب نیروهای دیگر را دارد و به فکر افتادیم که با هم بر سر حفظ دموکراسی متحد شویم. ادامه‌ی خواندن

سخن مهدی خانبابا بر مزار دوستش – نوشته‌ای از مسعود بهنود

وقتی دیوارها قرار شد بریزد و پرده ها قرار شد کنار رود، محکم ترین دیوارها که جان ها بر سر گذر از آن گذاشته شد، دیوار برلین بود. پایتخت آلمان که فردای سقوط هیتلر دو پاره شد و سال های بعد تا جنگ نشود دیواری در میان خود دید که مظهر جنگ سرد ماند. اما آن هم فروریخت.

در همه سی سالی که دیوار بود همواره در ذهن مردم هر دوسوی دیوار و هم در خیال مردم دنیا چنین می گذشت که این سوی دیوار، همان جا که ایستگاه بازرسی متفقین بود ،بهشت است و آن سوی دیوار جهنمی. نه همه آن ها که از دیوار پریدند و یا خواستند بپرند به این تصور بودند بلکه سربازان آلمانی محافظ دیوار هم که بنا به وظیفه باید هر کس را پرید به گلوله می بستند آن ها نیز جز این نمی اندیشیدند.

اما چندان که دیوار ریخت و هزاران به این سو رسیدند و از مستقبلین خود که به هوای پذیرائی از مشتاقان آزادی صف کشیده بودند هلهله زنان، نه دموکراسی که مارلبورو و جین و ویدئو خواستند، ماجرائی شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. گرچه المان الان یکی است و خانم مرگل از شرق آمده هم معلوم شد راهکارهای صعود از لای چفت و بست های جامعه دموکراتیک را هم خوب می داند، گرچه موسیقدانان شرق هم که کارمندان محترم دستگاه اداری آلمان بودند در ماه های اول با قطع شدن حقوق های دولتی مانند استادان دانشگاه ها و بسیاری از فن سالاران بزرگ بیکار و بی نوا ماندند موسیقدانان در خیابانها نواختند تا شب پولی برای شام شب ببرند، اما آن ها همگی اینک در سیستم تازه راه و رسم زندگی در جامعه سرمایه داری را آموخته اند و دادن مالیات و اندیشیدن به بازار را هم خوب می دانند، اما یک واقعیت دیگر هم هست. همان که در جمهوری های شوروی سابق هم پیداست. ادامه‌ی خواندن

بزرگ‌ترین درس‌هائی که گرفته‌ام – داریوش همایون

من امروز بیش از یک دلیل برای بیشترین احساس خوشی دارم: دیدار دوستانی که به این آسانی‌ها دست نمی‌داد؛ بازیافتن دوستانی که هیچ خبری از آنان نداشتم؛ و خود این مناسبت که ماندم و می‌بینم. بیش از همه می‌باید از دوستان عزیزم سرکار خانم مدرس و آقای کشگر سپاسگزاری‌ کنم. آنها از معدود کسانی هستند که می‌توانستند این چنین گرگ و میش را در یک جا گردآورند. در این زندگانی دراز چند باری از مرگ گریخته‌ام. امروز می‌بینم یکی از آن موارد این بوده است که چنین همایشی سی سال پیش برگزار نشد! ادامه‌ی خواندن